
سلام . از همین اول با هم قرار می کنیم که شما پدرم باشید و من فرزندتان . بگذرید از این بند و بست هایی که طبیعت به دست و پای محبت میان آدمیان می بندد تا مسخشان کند ، تا خوارشان کند ؛ که اگر نگذرید ، اثبات اینکه جای پدرم باشید ، از توان حساب و کتاب و سن و سال ، خارج است . تازه شما خودتان بهتر از هر کسی می دانید که حتی گاهی مادرم بوده اید ؛ آن وقتها که خواسته ام "مثل یک مادر در حق فرزندش" ، برایم دعا کنید . با این همه ، برای من ، بهتر آن است که یاری شفیق و مهربان باشید ؛ چون مرا این جلوه از جلوات شما ، مطلوبتر است .
*
خاطرات من از شما بی شمارند ، اما کوچک و معصوم ؛ مثل بچه هایی که در این بیست و چند سال حضورم در کانون ، با آنها دمخور بوده ام . همان قدر ساده ، همان قدر فصیح و روشن و البته عزیز.
یکی از این خاطرات بر می گردد به روزی در اوایل بهمن ماه سال هشتاد و چهار ، به یک عصر سرد و طوفانی زمستان ، با نَمی از بارانی که می بارید و نمی بارید ؛ از ابرهایی که تیرگی شان ، آن وقت ِ از روز را به اندازه یک غروب دلگیر ، تیره کرده بود . روزی که در ساعاتی از آن ، یک تیم مجهز جراحی ، به سرپرستی دکتر ملکی و طی دو عمل پیاپی ، سینه شما را شکافته بودند تا به قلب بیمارتان مددی برسانند ، بلکه باز بتپد ، تا بلکه باز بتوانید با ما باشید .
*
خبر را یکی از دوستان رسانید . همان که خواسته بود برای زنده ماندنتان دعا کنم . همان که این خواسته را با بغضی در گلو ، گره گره گفته و رفته بود و مرا با این سؤال ِ بزرگ بر جا گذاشته بود که :
- الآن در بیمارستان شهید رجایی تهران ، بر شما چه می گذرد؟
*
آن وقتها ما در خیابان حافظ زندگی می کردیم . در کوچه مسعود سعد . کنار یک مدرسه مذهبی ارامنه که نمازخانه اش یک برج ناقوس کوچک داشت . هر موقع باد در این برج می افتاد ، صدای ناقوسش بلند می شد . آن وقت زنگ ، به نامرتبی می کوفت و باد مرا کمی می ترساند . پاییز اگر بود در چنین مواقعی من بیشتر از هر چیز ، دلم به حال درختها می سوخت . می دانستم تا صبح ، آنها از برگ خالی می شوند و فردا من روی بستری از برگها راه خواهم رفت .
اما آنروز عصر که دیگر برگی بر درختان نبود ، باد فقط ناقوس را می نواخت و لرزه بر درختهای عریان می انداخت .
*
من همیشه برای دعا کردن ، سجاده ام را دارم و محرابی را که یک محل ِ قراردادی است از فضای خانه . انگار آنجا دعاهای من به اجابت نزدیکترند . آیا باید زندگی دوباره شما را من در آن جا از خدا طلب می کردم ؟
من در عمری که از خدا گرفته ام ، او را همه جا دیده ام و هر بار مهربانتر از قبل و هر بار نزدیکتر از قبل . در آن هنگام هنوز باد می آمد و صدای ناقوس ، مرا به یاد آن نمازخانه کوچک همسایه می انداخت که به قطع و یقین ، خدا در آن جا هم حضور داشت و صدای ناقوس را می شنید . آیا می شد شفای شما را از صاحب ِ آن نمازخانه بخواهم ؟ ذهن من به راههای دیگری هم اندیشید ؛ چون در آن تنگنا می خواست به هر دستاویزی متمسک شود ؛ اما دل من که گزیده پسند است و یکه شناس ، چیز دیگری می خواست . برای شما در آن شرایط ، باید کودکی دعا می کرد .
*
بچه هایم تازه از مدرسه رسیده بودند و در آشپزخانه مشغول خوردن عصرانه بودند . نگاهی به قد و بالای ظریف و چهره زیبایشان انداختم و مثل هر بار که از داشتن شان مشعوف می شوم ، خدا را شکر کردم . آنها می توانستند برای شما ، دعاگویان خوبی باشند ؛ اما من دنبال چیز دیگری بودم . برای طلب بزرگ من ، تنها یک شکستگی بی حد و حصر می توانست کارساز باشد و بس . در کجا می توانستم کودکی در هم شکسته پیدا کنم تا مرادم حاصل شود ؟
*
ناگهان به یاد فاطمه افتادم ! همین چند روز پیش دیده بودمش ؛ رنجور و در هم شکسته . پس چادرم را برداشتم و از خانه بیرون دویدم . من دستهایی را می شناختم . می دانستم که اگر به آسمان بلند شوند ، می توانند شما را به دنیای بچه ها برگردانند . این دستها به دخترکی هفت ساله تعلق داشت که با یک بیماری نادر مادرزادی به دنیا آمده بود . این بیماری داشت آرام آرام جلو می دوید و بدن نحیف او را می بلعید . بیماری ، در آن روزها ، مشغول بلعیدن دستهای دخترک بود .بارها دیده بودم او چه طور مداد را میان انگشتهای نصفه نیمه اش می گیرد و می نویسد ؛ در حالی که خون از انگشتهای نداشته اش شره می کند . بارها دیده بودم او چه طور پنجه های جمع شده اش را با بلندی آستینش می پوشاند و از سمت نگاه این و آن می گریزد . عکسش را برایتان می گذارم . تا با تماشای چهره اش ، گاهی به یادش باشید ؛ حتی وقتی او دیگر تمام شده باشد .
*
در آغاز آن شب سرد زمستانی ، که حالا بارانش به برف مبدل شده بود و بادش ، به سوز سردی از جانب برفچالهای البرز ، وقتی از خانه فاطمه کوچک بر می گشتم ، دیگر حتم داشتم شما خواهید ماند .
*
کمی بعد شما را در مرکز آفرینشهای فرهنگی هنری کانون دیدم ؛ در اختتامیه هفته دوستی کودکان ایران و هلند . چند روز قبل از آن از بیمارستان به خانه آمده بودید و هنوز آثار دو عمل پیاپی را با خود همراه داشتید . در آن برنامه ، کودکانی از دو کشور ایران و هلند ، که طی یک مراوده دو ساله اینترنتی با هم آشنا شده بودند ، گرد می آمدند تا با یکدیگر از نزدیک دیدار کنند. آن روز شما ، میزبان بچه های کشور گُلها و آسیابها بودید . در حالی که هنوز تبعات جراحی را با خود داشتید . نمی دانم شما چه طور در آن روز با دنده هایی که با در هم شکستگی شان به دکتر ملکی این امکان را داده بودند تا قلب شما را در مشت بگیرد و ترمیم کند ، نفس می کشیدید و چه طور آن برنامه سنگین را تاب می آوردید !
من فقط می دانم که این معجزات ، تنها از عشق ساخته است و بس .
همکار شما در کانون - مریم صباغ زاده ایرانی

پانوشت اول : شنبه بعداز ظهر ، مرکز آفرینشهای فرهنگی هنری کانون میزبان بیش از 950 نفری بود که برای نکوداشت و پاسداشت 18 سال خدمتگزاری مردی مهربان و دوستدار بچه ها مهندس " محسن چینی فروشان"به آنجا آمده بودند . در این مراسم ، دخترک کوچکم "زهرا" هم متنی را برای مدیر عامل سابق کانون خواند و سپس از طرف همه بچه های ایران ، دو طوطی به مدیر عامل دوست داشتنی سابق کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هدیه داد .
البته همسرم دو روزنوشت در همین رابطه ، در وبلاگ "خاکستر گلها"یش نوشت ، اما من همین نوشته را که در یادنامه منتشره کانون درج شده است بیشتر دوست دارم و بیشتر به دلم نشست و چون این روزها او ، بکوب سرگرم نوشتن و تمام کردن و رساندن مطلبی برای "کتاب همشهری" ضمیمه روزنامه همشهری به مناسبت نوروز است و فکر می کنم حتی وقت سر زدن به وبلاگش را هم ندارد ، به عنوان عرض ادبی مشترک به آقای چینی فروشان در وبلاگ خودم می گذارم .
پانوشت دوم : دوستان از همین حالا ، به فکر چند بازی وبلاگی خوب و تأثیر گذار برای 15 روز تعطیل نوروزی و کسادی کار وبلاگ نویسی و اهالی گوگل ریدر و ... باشید . مثل سال گذشته نباشد که همه از بی حالی این ایام گلایه داشتند . من خودم دو سه سوژه و ایده خوب دارم که آنها را بموقع اعلام خواهم کرد .
پانوشت سوم: با عرض پوزش از همه دوستان و مخاطبانی که در قسمت نظرات وبلاگ من ، صرفاً به تبلیغ و معرفی وبلاگ یا سایت خود اقدام می کنند ، من این نوع رفتار را به هیچ وجه نمی پسندم و از این پس ، این نوع کامنتها را که از وبلاگ من به عنوان ابزار تبلیغ استفاده می کنند ، تأیید نخواهم کرد .




